من وقتی ازدواج کردم شوهرم اهل ی شهر دیگه بود وبخاطر شوهرم اومدم ی شهر غریب زندگی کردم اینجا هم هیچ دوستی ندارم از صبح تا عصر تنها خونه ام ، شوهرمم وقتی میاد میخوابه بعدشم گوشی و تلویزیون بعدشم میخوابه دوباره ، از تنهایی دارم دق می کنم امروز باهاش دعوا کردم گفتم وقتی میایی دو کلمه با من حرف نمیزنی و...،ته اش گفت فقط قیافه ات خوبه وگرنه زنانگی نداری که بدونی من الان خسته ام و باهام بحث نکنی من فقط بلدم کار کنم چیز دیگه ای بلد نیستم حقیقتا حس می کنم قلبم له شد