بعد این اقا خر افتاد دنبالم تو فاصله خیلی کم طوری شونم میخورد به پشتش بازارهم شلوغ شهرم کوچیکو شروع ...
منم از ترس که نکنه یک فامیلی دوستی اشنایی من بدبختو ببینه بعد اون طرف فک نمیکنه که من دارم به این اقا فحش میدم فک میکنه صحبت میکنم ادما عقلشون تو چشمشونه