۱۸ نفر تو یه اتاق بودیم ،موقع درس خوندن دعوا میشد هی می گفتیم تو دلتون بخونید پیس پیس نخونین،آخی دلم واسه دوستام تنگ شد ولی هیچ شماره ای ازشون ندارم هیچ کدوممون اون زمان تلفن نداشتیم
شبيه جودي ابت عه اينايي كه ميگي... چقدر جالب... من اصلاً نميدونستم مدرسه شبانه روزي هست تو شهراي بزر ...
نه،شبا تو خوابگاه می مونیم،تازه به ما پنج شنبه و جمعه اجازه نمی دادن بریم خونه،اول مهر که میومدیم مدرسه،تعطیلی ترم می رفتیم خونه دوباره بر می گشتیم تا عید اجازه نمی دادن و عید که برمی گشتیم تا تعطیلات تابستان
من4 سال دبیرستان بودم یکی از بهترین دوران زندگیمه خیلی از دوستام بودن و باهم صمیمی بودیم درسته گاهی اوقات حوصلمون سر میرفت یا دلمون میگرفت ولی خوب بود کلی شیطونی میکردیم صبح ها یواشکی میرفتیم بیرون شستن دسشویی با ما نبود حموم ابش گرم بود تقریبا گوشی یواشکی میبردیم کلا خودمون سرگرم میکردیم بیست دقیقه تا خونه فاصله بود هنوزم با دوستام در ارتباطم چون از ی شهر بودیم یا فاصله شهرشون کم بود امروز هم یکیشون میخواد بیاد پیشم
اتاق ما ۸تا تخت دو طبقه داشت چهار تا این ور چهار تا اونور روبروی هم. وسطشون کمتر از یک متر فضا داشت.
ما ته تا دو طبقه بود کلا بزور از لای تختا خودمون رو به تخت خودمون می رسوندیم،بخاری نداشتیم و کولر هم نداشتیم ،سال اولی بود که تاسیس شده بود قبلش پادگان زمان جنگ بود،امااااا بعد از ما خوابگاه و مدرسه ی قشنگی ساختن
من سال ۷۶ بودم تا ۸۰ اون موقع گوشی نبود درسته ما هم شیطنت داشتیم امااااا واقعااا سخت بود چون مدیرمون ...
نه من تازه دوساله مدرسم تموم شده مدیر زیاد ب خوابگاه کار نداشت سرپرست داشتیم ک اونا با مدیر در ارتباط بودن مدیر گاهی اوقات سر میزد ولی دوران خوبی بود دوستای پایه واسه خودمون کافی شاپ و شانار میرفتیم یواشکی پارک کنار مدرسه بود یواشکی میرفتیم سه طبقه خوابگاه بود زیاد نظارت نداشتن اهنگ میذاشتیم کلا شاد بودیم فقط ظرف شستن با خودمون بود
ما باید حتما پدرمون نیومد دنبالمون،اجازه نمی دادن بریم تنهایی بیرون تو شهر،یادش به خیر یه آخوندی ماه رمضان نیومد واسه نماز و اینا اون ما رو خیلی درک می کرد خودش شمالی بود ماموریت می فرستادنش مدرسه ی ما،دلهش بحالمون میسوخت،به بهانه ی نماز جمعه ما رو می برد بیرون،صبحا هم ساعت ۳ واسه نماز بیدارمون می کردن ما همش سجده کنان می خوابیدم این هم کاری به کارمون نداشت یا شبای احیا اون دعا می خوند ما قطار پشت سرش می خوابیدم دعاش که تموم میشد بیدار می شدیم اونم می فهمید به مدیرمون نمی گفت ،وخه مدیر خواسته بود اسم افرادی که می خوابم رو بنویسه،صبحا آب سرد بود به تخته سیاه تیمم می کردیم یبار بهش گفتیم گفت اشکال نداره خلاصه ما رو مثل بچه های خودش هوامون رو داشت