خیلی دلم گرفته، تو خونواده من شدیدا این قانون اول ازدواج دختر بزرگتر وجود داشت. فاصله سنیمون خیلی کمه ولی فرقی نداشت کلا خواهرم اجازه نمیداد جلوش حتی حرف اومدن خواستگار واسم بشه و خونوادمم پشتش حمایت میکردن. بالاخره تازگی ازدواج کرد . از بعدش گفتن خب حالا واسه تو میشه. الان من نزدیک ۳۰ سالمه دیگه حس میکنم هیییچ ذوقی ندارم همه دوستام از چندسال پیش همش میگفتن لباس بخریم خواستگار داریم ولی من اجازه نداشتم😂الانم اون دامادشونو گذاشتن رو سرشون فکر میکنن آسمون سوراخ شده. کلا حس بدی دارم هرکیم این مدت اومده بود مدام با اون دامادشون مقایسه میکردن از همه نظر کلا اعتماد به نفسم اومده پایین. عصبی میشم حس میکنم باعث این حسم خودشونن بعد خیلیم به چشمشون اومده.حتی دوس ندارم درمورد ازدواجم یا اگه کسی باشه باهاشون حرف بزنم حس میکنم من مهم نبودم. تجربه مشابه داشتید؟
رسمه دیگه حالا خدا رو شکر خواهرت ازدواج کرد اگه می موند بد میشد برات سنتم خیلی خوبه مطمئن باش زودتر ازدواج میکردی به احتمال زیاد پشیمون میشدی الان تو بهترین سن هستی.
هرچی بوده گذشته سنتم هنوز مناسب ازدواجه مثبت فکر کن ایشالله تو هم به زودی ازدواج میکنی راحت میشی ازشون.
از خون جوانان وطن لاله دمیده/درماتم سروقدشان سرو خمیده در سایه گل بلبل از این غصه خزیده/گل نیز چو من در غمشان جامه دریده/چه کج رفتاری ای چرخ/چه بدکرداری ای چرخ/سرکین داری ای چرخ/ نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ🥀 ایران عزیزم آزاد میشوی
حق داریمن تجربه ی مشابه به این شکل ندارم اما خواهر بزرگ ترم میگه تا من عقدم تو نباید به عقد کردن فکر ...
پس درک میکنی چی میگم. جالب اینه از وقتی ازدواج کرده تحمل حرف زدن درمورد ازدواج من و داره و مثلا با هوشحالی میگه. که بدتر عصبی میشم. شوهرشم که خونوادم فکر میکنن اسمون سوراخ شده این اومده