خودش رابطه ش با بابام خوب نبود همیشه کتک کاری و قهر داشتن میرفت چند ماه گم میشد خونه باباش من باید بچه هاشو تر و خشک میکردم با سن پایینم
تا یک روز دعوای خیلی وحشتناکی کردن بابام از پله ها انگار پرتش کرد پایین جیغ خیلی بلندی کشید صداش تا دو کوچه اونطرف ترم رفت پله ها هم فکر کنم ۱۵ تا بودن ارتفاعش زیاد بود
بابام یهو درو بست نزاشت من برم ببینم مامانم چی شده مامانمم بعد افتادن صداش خفه شد گفتم شاید جاییش شکسته بابامم اجازه ورورد نمیداد
من فقط خواستم ازش دفاع کنم یا نجاتش بدم اگر اسیب دیده بخاطر همین با خاله انگلم تماس گرفتم گفتم مامانم بعد افتادن صداش نمیاد بابامم نمیزاره برم داخل درو بسته چکار کنم
اونم با داییم تماس گرفت داییم اومد در خونه ما و فحاشی به پدرم کرد و پدرم رو تهدید کرد و همچنان پدرم باز شروع کرد کتک زدن مادرم
حالا بعد چند سال طلاق گرفتن مامانم میگه تو با خاله ت نباید تماس میگرفتی که داداشم بیاد به شوهرم فحش بده شوهرم از خانواده من نفرت بگیره جالبه قبلشم بابام اصلا با داییام رفت امد نداشت باهم خوب نبودن
خیلی دلم به حال من ساده سوخت که این احمق میخواستم نجات بدم اخرشم من شدم ادم بده
بنظرم هرچی بابام کتکش میزد کمش بود سه متر زبون داره بجای اینکه تشکر کنه یقه منو گرفته
الانم جدا شده هرروز میگه تو مقصری