از عالم و آدم چه بیرحمانه رنجیدم
از دوست از دشمن فقط زخم زبان دیدم
من بد نبودم ساده بودم، مشکلم این بود
هرچه بدی دیدم فقط با بغض خندیدم
در چهرهام امید بود اما چه میدانی
هرشب لبان مرگ را آهسته بوسیدم
بین سیاهی های دنیایم کسی آمد!
دلبستم و دیوانه وار او را پرستیدم
بود و نبودم را برایش من فدا کردم
جنگیدم و از هیچکس چیزی نپرسیدم
حتی خدا را من به پای عشق او دادم
در این مسیر از هیچ چیزی هم نترسیدم
من فکر میکردم پناه آخر است اما
او را چه راحت باختم، این را نفهمیدم
او رفت! در زخم زبانها گم شدم هر دم
دست کمک از هیچکس هرگز نمیدیدم
او رفت! من تنها شدم بین سیاهیها
از اخرین امید خودم هم ساده رنجیدم