راستش الان یادم رفته چجوریه '... چونکه هنوز رها نکردم اینو
اما وقتی ۱۸سالم بود یه نفد خیلی دوسم داشت '... یهو ناپدید شد و ازدواج کرد .... رنج کشیدم ۳ ۴ ماه 'ببین رنج یعنی ۱۵ کیلو لاغر شدم و یه سمت سرم موهام سفید شد و چندبار خون دماغ شدید شدم تاحد کما ...چند باری هم یهو بیهوش شدم ...
اما بعد همه این دردا ' فقط با یه سکوت و غمی زندگیمو ادامه دادم ' و سعی کردم فقط بهش فکر نکنم 'سخت بودا ' اما اینجور که به خودم قول دادم که یک لحظه هم تو ذهنم نیاد 'تاااامیومد فکرمو عوض میکردم '... کل برنامه هامو پاک کردم چندماهی و هیچ دسترسی بهم نداشت .... خطمم خاموش 'کلا گوشی دستم نگرفتم ....
و امیدِ دلمو کاااااامل به روش بستم ' تمام . خودم خودمو ازش ناامید کردم و تمام ....
من رها کرده بودم و در اوج رها کردن
مثلِ .... دنبالم افتاد .... تا گوشیمو روشن کردم بعد چندماه .... زنگ زد پیام ؛
میگفت جداشده 'ولی من برام دیگه هیچ مهم نبود .
اما برگشت 'اونم چه برگشتنی ....
فکر کنم رها کردن این شکلیه ....