یه چیزی همیشه سر دلم هست اصلا یادم نمیره ینی تا قیامت یادم نمیره دوران عقد خونواده شوهرم اصلا بهم سر نزدن یه بار نگفتن این عروسمونه این عید یا مناسبتی چیزی اصلا و ابدا ولی الان که رفتم خونه شوهرم هرروز میان خودشونو شام و ناهار دعوت میکنن یه بار نمیگن ما اینارو دعوت کنیم خیلی مفت خورن خیلییییییی من یه کادو هم ندارم بگم اینو خونواده شوهرم گرفته الانم ازم انتظار دارن راه به راه دعوتشون کنم براشون سنگ تموم بزارم خدایی منم میکنم این کارارو از بس هم بهشون خوش میگذره هی میخوان بیان ولی دیگه دلم نمیخواد اینقد احمق باشم این هفته هم خودشونو دعوت کردن نمیدونم چه بهونه ای بیارم دلم میخواد یه درس درست حسابی بهشون بدم