خواهرم ۳۷ سالشه مجرد هست ،مستقل شهر دیگه زندگی میکنه ،با پدر مادرم نمیساخت البته همه ما نمیساختیم باهاشون ،کار آزاد داره و دستش تو جیب خودش هست ،اللن هم که مامانم فوت شده حقوقش بهش میرسه ،قیافه ش هم خوبه خلاصه همه چیش رو رواله
از وقتی مامانم فوت شده تو این ۴ ماه هفته در میون میره شهر بابام اینا و یک هفته میمونه باز برمیگرده .البته ما نگفتیم وظیفه ت هست و..اما خودش میاد با اینکه پدرم خیلی اذیتش کرده.برا ازدواج هم پدرم خیلی دلش میخواد ازدواج کنه و هی دنبال شوهر میگرده براش اما خودش نمیخواد ،خواستگار الان کم داره و هر کی میاد شرایطش خوب نیست ،اما مشکل اینجاست خودش هم دنبال کیس و ازدواج نیست مثلاً ۶ ساله اونجاست اصلا با کسی آشنا نشده سرش تو زندگی خودشه.اگه آشنا میشد قطعا به من میگفت چون به هم نزدیکیم و ...
قدیم با یک نفر ارتباط داشت و خانواده در جریان بودن بعد ۵ سال که حتی تا مرز نامزدی هم رفتن بهش خیانت شد.دیگه میگه حوصله ندارم همین زندگی رو دوست دارم اما من نگرانم.میدونم ازدواج کردن دستاورد بزرگی نیست اما میترسم تو سن بالا تنها بمونه
البته بابام هم همش میگه ابرومون رفت همه میگن مشکل داره ...همون افکار سنتی و...
به نظرتون بهش دیگه چیزی نگم؟ چون وقتی میگم ناراحت میشه