2777
2789
عنوان

جگرم سوخته

1671 بازدید | 48 پست

حالم خیلی بده

همسایه بد

مشکلات فنی ساختمان

تک و تنها بودن

بیکسی

شرایط کاریِ سخت

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

دارم میمیرم...

ولی نمیمیرم...

چی کار کنم؟

نفسم بالا نمیاد

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

کسی هست که در این عصر جمعه دعام کنه؟

یعنی رهایی ممکن هست؟!

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ای خدااااا

خیلی بی کسم ... بیا بغلم کن... کشش ندارم

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
الهی به زودی حال دلت خوب بشه عزیزم

جگرم واقعا سوخته...

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

همسایمون حمومش پشت اتاق ماست اتاقمون دیوارش به خاطر اینا بدجور آب داده رفتم بهش میگم میگه از حموم ما نیست شاید از وسط دیوارتون چشمه زمزم جوشیده! واقعا نمیدونم چیکارش کنم منم تنهام اینو گفتم که فکر نکنی فقط خودت اینجور وضعیتی داره یه هفته هست اعصابم از این موضوع خرده به هیچ نتیجه ایم نرسیدم

بهشتم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه...
همسایمون حمومش پشت اتاق ماست اتاقمون دیوارش به خاطر اینا بدجور آب داده رفتم بهش میگم میگه از حموم ما ...

اون آبه باز...

من طبقه اولم...

فاضلاب زده بالا تو واحد من!

هفت تا واحد کنار بخاری لم دادند و عییییین خیالشون نیست، من دارم پر پر میزنم به دنبال فنرزن!

من زن تنها...

بی کس ...

جگرم سوخته... به جز این کلمه ای ندارم گه بگم.

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

نفسم بالا نمیاد

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
اون آبه باز...من طبقه اولم...فاضلاب زده بالا تو واحد من!هفت تا واحد کنار بخاری لم دادند و عییییین خی ...

اینم برا من پیش اومده آره طبقه همکف بودیم فاضلاب از کف آشپزخونه زد بالا ما هم اتفاقا زن تنها بودیم و خودمون زنگ زدیم فنر زن اومد باز کرد خیلی از مردا غیرت ما زنها رو ندارن متاسفانه بی عارن میفهمم ولی یه روزه حل میشه ها نگران نباش

بهشتم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه...

کسی هست دعام کنه؟!

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
کسی هست دعام کنه؟!

من دعات کردم امیدوارم هر چیزی توی ذهنت هست بهش برسی امیدوارم برات خوب پیش بره

میدونی دوست عزیز نمیدونم چند سالتونه ولی من خودم اینجوری هستم با افزایش سن خیلی ارامشم کمتر شده انگار وقتی سنم بالا تر داره میره عمیقتر دنیا رو میفهمم و عمیق تر رنج میکشم...عمیقتر تنها شدم ...حتی خیلی اوقات حوصله اطرافیان نزدیکم رو هم ندارم..انگار تو خلا هستم...من 42 سالمه البته و با اینکه همسرم ادم همراه و خوبی هست حس میکنم مشکل اون نپذیرفتن و تسلیم نشدن خودم در برابر زندگی هست و درونیه.....دوستی دارم همیشه میگه بپذیر و تسلیم شو اونوقت اروم میگیری...ولی خب این ها به حرف اسون هست در عمل گاهی خیلی ناممکن میشه همه چیز...میدونی من حس میکنم هر ادمی در نهایت در درون خودش تنهاست و با خودش درگیره حتی اگر هزاران نفر کنارش باشن..من همین حس رو دارم و مدام با خودم دارم کلنجار میرم

من دعات کردم امیدوارم هر چیزی توی ذهنت هست بهش برسی امیدوارم برات خوب پیش برهمیدونی دوست عزیز نمیدون ...

میام مینویسم برات عزیز دلم

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز