2777
2789
عنوان

خاطره ی زایمان طبیعی من

275 بازدید | 26 پست

سلام دوستان خواستم خاطره ی بارداریمو بنویسم هم باشما به اشتراک بزارم هم براخودم یادگار بمونه

من ۱۲ سال ازدواج کردم چون شاغلم و علاقه ی زیادی به پیشرفت دارم اولویتم اولم شغلم بود بعد بچه،خوشبختانه همسرم هم پایه اس ،هرچند بااصرارهای خانواده ی شوهرم که ۱۴ تا نوه دارن و عاشق بچه هستن هرکدوم ۴-۳ تا بچه دارن،خانواده ی منم کم جمعیت و این اولین نوه اس😍 کلا کلافمون کرده بودن،قصد بارداری نداشتم ولی بدم هم نمیومد که بچه داشته باشم سرکار بودم حس کردم یجوریم دوسه روز از پریودم گذشته بود اومدم ساعت ۷/۳۰ عصر بی بی چک زدم دوتا خط پررنگ افتاد باور نکردم دوتا دیگه زدم همشون دوتا خط پررنگ به همسرم نگفتم صب زود رفتم ازمایشگاه ازمایش خون دادم مثبت شد ۵ هفته بود باردار بودم،رفتم کیک وکلی وسایل خریدم داخل یخچال رو تزئین کردم همسرم اومد دروباز کرد شوکه شد و خیلی خوشحال حس متفاوتی بود خدا نصیب تمام اونایی که بچه میخوان بکنه،من تا هفته ی ۳۸ از ساعت ۱۰ تا ۷ بعد از ظهر سرکار بودم نفهمیدم بارداریم چطوری گذشت بالاخره به خودم استراحت دادم و سه هفته تو خونه استراحت کردم هرچند روزی سه ساعت پیاده روی میکردم و ورزش های بارداری رو تو خونه انجام میدادم

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
همیشه اخر همه چیز خوب میشه،اگه نشد هنوز اخرش نرسیده...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

به هفته ی ۴۱ رسیدم خیلی خسته شده بودم چرا پسر کوچولومنمیاد تااینکه بالاخره صب ساعت ۴ شدیدا معده درد گرفتم چون میگفتن درد زایمان از شکم و کمر شروع میشه فک نکردم درد زایمان باشه همسرم عسل و عرق نعنا بهم داد من حالم خوب نشد دیگه ترسیدیم رفتیم بیمارستان من تو راه کاملا حالم خوب شد انگار ادم نیم ساعت پیش نبودم که نمیتونستم نفس بکشم با خودم میگفتم الان میگن تو که حالت خوبه برا چی اومدی،بالاخره رسیدیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان ماما نیم ساعت ضربان قلب و حرکات جنین رو بررسی کرد گفت همه چی خوبه به همسرم هم گفتن تا ده دقیقه کارتون تمومه میتونین برین خونه چیزی نیس تااینکه ماما گفت بشین معاینه ات کنم همیکنه معاینه کرد من شدید خونریزی کردم گفت چرا پس اینهمه خونریزی داری،گفتم من حتی لک هم نداشتم الان خونریزی گرفتم بالای شکمم هم ورم کرده بود شکممو نگا کرد گفت اونیکه ماما رو صداکرد اونم بررسی کرد گفتن چون خونریزی خیلی زیاده زنگ بزنین به دکترش و من هم ناامید چون دوهفته پیش دکترم معاینه کرده بود دو سانت بودم بااونهمه ورزش فک میکردم حتما ۴ سانت شدم

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
همیشه اخر همه چیز خوب میشه،اگه نشد هنوز اخرش نرسیده...
دوستان هستین یابرا خودم مینویسم☹️

بگو

خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزه‌گان»شادمان شوند.                                               وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان!                من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم                                      💔همین قدر تلخ💔.                              

زنگ زدن دکترم و دکتر گفت نیم ساعت دیگه دوباره ضربان و ریتم حرکات جنین رو بررسی کنین بهم خبر بدین دوباره بررسی کردن و دوباره ماما معاینه کرد بازم خونریزیم شدیدتر شد و بازم همون دوسانت بودم زنگ زدن دکترم گفت کیسه ی اب رو پاره کنین منم دارم میام و بستریش کنین امروز زایمان کنه،من خیلی ترسیدم هم دوسداشتم زایمان کنم هم استرس داشتم از ماما پرسیدم من امروز زایمان میکنم گفت هنوز خیلی زوده شاید تا شب طول بکشه کلا منو ناامید کرد، کیسه ی ابمو پاره کردن همسرم اومد باهم خداحافظی کردیم وسایلامو دادم بهش و بستری شدم چون صب زود بود به هیشکی خبر ندادیم ساعت ۸ مامانم اینا و برادرم اینا و عمه ام اومدن،ساعت ۹منو بردن اتاق زایمان بهم امپول فشار زدن انقباضاتم شدید شد دوباره معاینه کردن ۴ سانت شدم درد هام خیلی شدید بود بالاخره دکترم اومد معاینه کرد شدم ۶ سانت ماما گفت من ۵ دیقه پیش معاینه کردم ۴بود خیلی زود ۶ شد،دردها قابل تحمل نبود بهشون گفتم اجازه بدن همسرم بیاد داخل اونم اومد دستش رو گرفته بودم خیلی برام قوت قلب بود و نتونست منو موقع درد ببینه رفت،دکتر ساعت ۱۰/۳۰ معاینه کرد ۸ بودم گفت دیگه اخراشه نمیشه بی حسی زد بهت تحمل کن،یکم بعد شدم ۱۰ سانت و زایمانم شروع شد وای چقد زور زدنا سخت بود خداروشکر ساعت ۱۱/۲۰ پسرم بدنیا اومد ،گذاشتنش رو سینم انگار دنیا برامن شد دوتا چشم کوچولو داشتن منو نگاه میکردن باورم نمیشد این بچه ی منه😻ولی در کل زایمان من خوب بود و زود تموم شد بنظرم زایمان طبیعی برا کسی که واقعا خودش تصمیم قطعی به زایمان طبیعی داره نه به اصرار اطرافیان و دکتر و کسی که استانه ی دردش بالاست خیلی خوبه بعد راحت میشین.

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
همیشه اخر همه چیز خوب میشه،اگه نشد هنوز اخرش نرسیده...
زنگ زدن دکترم و دکتر گفت نیم ساعت دیگه دوباره ضربان و ریتم حرکات جنین رو بررسی کنین بهم خبر بدین دوب ...

مبارکه گلم خداروشکر که راحت بوده برات

 خداروشکر خونه دار شدیم🥰لطف کنید یه صلوات بفرستین هرچه زودتر قرضامونو بدیم❤️‍🩹هرکی فرستاد بگه براش آیت الکرسی بخونم❤️

قدم نو رسیده مبارک باشه یه مامان مهربون و زحمت کش داره

مرسی عزیزم شماهم خیلی خوش قلبین🥰

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
همیشه اخر همه چیز خوب میشه،اگه نشد هنوز اخرش نرسیده...

بدترین تصمیم عمرم زایمان طبیعی بود اون دکتر بیسوادم نمیدونست بدن من توانایی زایمان طبیعی نداره ۱۴ ساعت من درد کشیدم تا دخترم اومد

در آیینه زنی میبینم زیبا، مغرور و قدرتمند.آن قدر سرسخت که جبر روزگار تارهای سفید لابه لای گیسوانش است، من عاشق این زن هستم💍

زنگ زدن دکترم و دکتر گفت نیم ساعت دیگه دوباره ضربان و ریتم حرکات جنین رو بررسی کنین بهم خبر بدین دوب ...


منم زایمان طبیعی بودم خیلی خوب بود حس عالی داشتم

از درد صد رسیدم به صفر بی دردی وقتی دنیا اومد سر خورد مثل ماهی، گرم بود

با همون بدن گرم و لزج و خون بغلش کردم و به سینه فشردم انگار دنیا رو زیر پام گذاشته بودم حس قدرت از حس خالق بودن داشتم ،میگفتم این برا منه ،این بچه ی منه

خلاصه تنها خس ناب این دنیا که حتما دلم برای تنگ میشه همین لحظه دنیا اومدن و درد شیرین زایمانه

خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزه‌گان»شادمان شوند.                                               وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان!                من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم                                      💔همین قدر تلخ💔.                              
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792