سلام دوستان خواستم خاطره ی بارداریمو بنویسم هم باشما به اشتراک بزارم هم براخودم یادگار بمونه
من ۱۲ سال ازدواج کردم چون شاغلم و علاقه ی زیادی به پیشرفت دارم اولویتم اولم شغلم بود بعد بچه،خوشبختانه همسرم هم پایه اس ،هرچند بااصرارهای خانواده ی شوهرم که ۱۴ تا نوه دارن و عاشق بچه هستن هرکدوم ۴-۳ تا بچه دارن،خانواده ی منم کم جمعیت و این اولین نوه اس😍 کلا کلافمون کرده بودن،قصد بارداری نداشتم ولی بدم هم نمیومد که بچه داشته باشم سرکار بودم حس کردم یجوریم دوسه روز از پریودم گذشته بود اومدم ساعت ۷/۳۰ عصر بی بی چک زدم دوتا خط پررنگ افتاد باور نکردم دوتا دیگه زدم همشون دوتا خط پررنگ به همسرم نگفتم صب زود رفتم ازمایشگاه ازمایش خون دادم مثبت شد ۵ هفته بود باردار بودم،رفتم کیک وکلی وسایل خریدم داخل یخچال رو تزئین کردم همسرم اومد دروباز کرد شوکه شد و خیلی خوشحال حس متفاوتی بود خدا نصیب تمام اونایی که بچه میخوان بکنه،من تا هفته ی ۳۸ از ساعت ۱۰ تا ۷ بعد از ظهر سرکار بودم نفهمیدم بارداریم چطوری گذشت بالاخره به خودم استراحت دادم و سه هفته تو خونه استراحت کردم هرچند روزی سه ساعت پیاده روی میکردم و ورزش های بارداری رو تو خونه انجام میدادم