من ۱۷ سالم و ۴ ماه دیگ وارد ۱۸ سالگی میشم
بخاطر سرما خوردگی رفتم درمانگاه ک دکتر گفت انگار ی غم بزرگ تو چشمات و بدتر بغض کردم
وسط حرفاش بهش گفتم بنظرم کافیه الان گریم میگیره
گفت اشکال ندار کی بهت گفت گریه نکنی
منم چشمام منتظر همین حرف بود که اشک هام شروع شد ب ریختن
گفت تو خیلی کوچیکی برا چنین چیزی همین نزدیکی ها یا بایدکیلو کیلو قرص اعصاب بخوری یا فارابی بستری بشی(بیمارستان روانپزشکی)
گفتم گزینه اول اتفاق افتاده فقط فارابی مونده
دست خودم نیست اصلا
ن خواهر دارم نه با مامانم راحتم ن دوست و رفیقی دارم
فقط ی خاله داشتم که چون فاصله سنی کمی داشتیم باهاش راحت بودم که اونم فوت کرد
نصیحت هاتون رو میخام بشنوم کلا حرفاتون رو
بیاید حرف بزنیم شاید ذهنم دور شد
مرسی از تک تکون 💛🐥