من و مادرشوهرم و خواهر شوهرم تو یک ساختمونیم من هرجی درست میکنم مثلا پیتزا سمبوسه پاستا یا غذاهایی که بو داره واسشونومیبرم که مبادا بوش دلشو برده باشه
ولی اونا یک تعارفم نمیکنن بارها گفتم دیگه نمیبرم ولی دلم طاقت نیاورده
یا وقتی میرم خرید خونه وقتی مادرشوهرم خریدامو ببینه مثلا روغنی یا یک سطل ماست یا خرمایی بهشون میدم
امروز رفته خرید من رفتم بچهارو بیارم چون من خریداشو نبینم سریع چادرشو انداخت روشون
بخدا اگه من توقع داشته باشم که بهم بدن