از ۱۴ سالگیم دارم کار میکنم تا الان که ۱۹ سالم شده
دیگه از کار کردن خسته شدم
از خیانتای مادرم و روانی شدن خودم
متنفر شدن خودم از خونه و خانوادم خسته شدم
از بدهنی و بی آبرویی مادرم خسته شدم
از این من کار میکنم من جون میکنم اما اختیار خرج کردن پول خودمو ندارم خسته شدم
از اینکه انقد شرایط مزخرفی ام
از اینکه حتی تو کلاس پنجم مامانم منو صیغه دوست بابام کرد،بابام نمیدونست
بهم گفت قرآن میخونه بگو بله،واسه اینکه بهمون پول بده..
بعد من از دست مرده فرار کردم ...
بعد ها به مامانم گفتم چرا اینکار باهام کردی گریه کرد گفت حلالم کن
از اینکه به هرکس وابسته شدم زد تو پرم خسته شدم
از اینکه با آدمی وارد رابطه شدم که انقد بازی روانیم داد و در آخر رفت که ۵ کیلو کم کردم از خودم متنفر شدم قبح همه چیز برام ریخته موهام سفید شد یک شبه
مثل آدمای عقده ای شدم واقعا عقده ای شدم
از خودم میترسم از خودم بدم میاد
از افکارم از همه چیم....فراری ام
خسته شدم از همه چی