یاد یه خاطره از ۱۱ سالگیم افتادم و حالم بد شد کالباس خریدم اومدم خونه برا شام بعد مامانم گفت داداشت نبینه اون موقع سه سالش بود و دید گفت عه مامان کالباس اصلا نگفت بده بخورمو اینا بعد مامانم داد و بیداد که این دید بلد نیستی قائم کنی و بدو بدو به طرز وحشیانه ای کالباسارو خورد و منم میخواستم غذا بپزم باهاشون رفتم که از زیر دستش بکشمشون بیرو که نتونستم رفتم اتاق آورد انداخت ۲ تا پر رو روفرش منم گریه کردم با خودم ا اش رو در آوردم گفتم اینطوری کالباس رو خورد و کالباسای رو فرش رو خوردم بعد آخر شبش معده ام ریخته بود بهم حسابی
یا پسر داییم داشت تفنگ بازی میکرد یاد نه سالگیم افتادم که با مامانم رفتیم تفنگ خریدم بعد خیلی راستش داشتم بازی میکردم به یکی از حرفاش گوش ندادم زد زمین شکوند انقدر گریه کردم
کلا هرچی میشه یاد یچی از گذشته میافتم و حالم بد میشه چکار کنم؟