مامانم از اتاق عمل اومد بیرون بعد من رفتم پیشش به عنوان همراه
من مددکار بیمارستانم
آقا از اول که رفته بود گفته بود که دخترم پزشکه بعد من اومدم بیرون دیدم که منو به همه دکتر معرفی کرد
منم داشتم همراهیش میکردم یهو یادم اومد این بیمارستان اموزشی مال دانشگاهمونه من کاراموزیم می افته این بیمارستان 🙂🙂🙂🙂🙂🙂
یعنی خاااااااک دو عالم توی سرم قراره این جا ترم بعد بیام کاراموزی همه منو میشناسن نمیدونم چه غلطی بکنم
بابام از ور که میگه پرستاره به مردم
مامانم از این طرف که میگه دخترم پزشکه تا بهش احترام بزارن.
از یه طرف خود خر نفهمم بجای اینکه بگم مامان این جوری نگو هیچی نگفتم و همراهیش کردم
فقط بگم عالی شد عالی
همه اسمم میدونن چهرمم میشناسن ابروم رفت