هفت هشت ماه پیش من همسرم مدام باهم دعوا میکردیم
بخاطر ارایش کردن من از اول ازدواج فقط گیر میداد منم مقاومت میکردم
بعد یه دعوای مفصل مینداخت بیا ببرمت خونهی پدرت ببینم تو بزرگ تر نداری من مقاومت میکردم میگفتم نه اخه نمیخواستم اونارو ناراحت کنم
شوهرم نقط ضعفم فهمیده بود همش بااین منو می ترسوند دیگ اخرش بزور منو برد بابامم دید من حالم خیلی بده طرفم گرفت گفت خوشش میاد ارایش دیگه تو شورشو دراوردی حتی بهم گفت نرو من بخاطر دخترم برگشتم خونم
انقد گریه کردم
حالم بد شد فشار عصبی روم بود به خودم اومدم دیدم تو امبولانسم بی هوش شدم تا چند هفته مرده متحرک بودم من بخاطر دخترم موندم
خداروشکر درست شد زندگیم عالی نشده ولی بهتر شده
شوهر من همه چیش خوبه همه چیش فقط گیره خیلی
الانم بعد مدت ها اون شب یادم میاد تپش قلب میگیرم گریم میگیره از شوهرم متنفر میشم