شوهرم ماموریته.داداشم با خانمش از المان اومدن.زنداداشم دوسه بارقبلا بدجور بهم بی احترامی کرده بود و من اهمیت نمیدادم رد میشدم میگفتم کدپرت خوب نیست سوتفاهمه...بااینکه دلم میشکست میکذشتم دفعه اخر پیام دادم حال زنداداسمو بپرسم بدجور توپید بهم.مامانمم دید چقد حالم بد شد از رفتارش.من بازم چیزی مگفتم فقط تصمیم گرفتم دیکه زنگ و پیام نزنم بهش.همون موقع زنگ زده بود به مامانمم کلی پشت سرم حرف زده بود...
حالا چندشب پیش مامانم مجبورم کرد بهش زنگ بزنم.دیشبم قبل اومدنش گفت حتما با پسوند<خانم>صداش کنیا.اسمشو خالژ نگیا زشته شخصیت تو رو نشون میده.گفتم چشم مامان من حرفی ندارم ولی کاش یه ذره فکر شخصیت من پیش بقیه بودی که انقد راحت بهم توهین و بی حرمتی نکنن.با لحن بد کفت تو خودت باید شخصیت خودتو حفظ کنی.صب هم خونشوت یخ بود گفتم بابا سردمه شوفاژو چطور یکم زیاد کنم؟بابام گفت نمیدونم هر طرف دلت میخواد بپیچون!هی تندتند درجه شوفاژو زیاد میکنید(بادعوا)حالا خونه یخ بودا وگرنه من خودمن خونه خیلی گرم باشه نمیتونم بشینم.
یعنی از خونشوت فرار کردم اومدمنمیدونم چرا دلم خیلییی گرفته گریه م بند نمیاد خوابم نمیبره