نامزدم اخلاقش خوبه مهربونه
اما امشب بخاطر یه داستان بی ربط بهم گفت الآنم اگه آزاد گذاشتم بخاطر اینه که اعتماد دارم اگه ی ذره اعتمادم از بین بره نمیزارم تکون بخوری
منم خیلی رک بهش گفتم توی خونواده ما اومدی و دیدی که پدرم چقدر با احترام برخورد میکنه با من و تاحالا صداشم برای من بالا نبرده و آزادی کامل داشتم پس توام هیچ حقی نداری که با من اینجوری صحبت کنی
فوری خودشو جمع کرد و گفت نه منظورم این بود که برام مهمی