خب همکار بابام بود
او روز معلم رفتیم بیرون با مامانم غذا درست کردیم رفتیم با معلم ها بیرون بعد با خانمش منو دیدن و از اونجایی که بابامو میشناختن برا داداششون اومدن خاستگاری و قبل خاستگاری هم از عروس خواهر شوهرم و همینطور خواهر شوهرم که همسایه ما بودن تحقیق کردن و بعد اومدن خواستگاری
من با حجاب بودم اما چادری نبودم همینطور که با حجاب بودم همونطور هم ظاهر شدم اما هیچ گونه آرایشی نکردم که منو همونطور ببینن
البته خانواده همسر بسیار خانواده با آبرویی بودن و خیلی حجاب مسله مهمی بود براشون خانواده ساکت و آروم بودن براشون خیلی مهم بود این که دختر مسله ای دنبالش نباشه هم خیلی مهم بود براشون منم از همون روز اول چیزی ضد خودم از خودم به نمایش نذاشتم همونجوری که بودم همونجور هم خودمو بهشون نشون دادم
یه سوتی خیلی بدی هم دادم اونم این بود که خیلی بلند بلند صحبت میکردم با دوماد مثلا رفته بودیم تو اتاق کسی صدامون رو نشنوه ولی من از بس بلند بلند صحبت میکردم همه شنیدن و خواهرشوهرم به مادرم گفته بود ما خیلی برامون مهمه دختر تن صداش رو بالا نبره 😂آبروم رفت من فک میکردم هیچ کس نمیشوه صدامونو😂