سلام خانما ، خیلی طولانیه ولی لطفا تا آخر بخونید...
چند ماه پیش بعد از یه دعوای خیلی بد با شوهرم(سر موضوع تاپیک قبلیم) چند روزی قهر کرده بودم. راستش اون موقع خیلی ناامید و دلشکسته بودم چون فکر میکردم شاید تموم زندگیم به فنا رفته، ولی خب کمکم اوضاع بهتر شد، با هم حرف زدیم و همهچیز دوباره رو به راه شد. فکر میکردم دوباره داریم اوکی میشیم، ولی انگار قسمت نبود...
تقریبا یکی دوماه قبل، یه عروس جدید وارد خانوادهمون شده که عروس آخره و نامزد برادر کوچیک شوهرمه. دختره دهاتیه ولی از همون اول با اون مدل خاصش، رفتارهای مغرورانه و کلی ادا و اصول، همه رو جذب کرده، مخصوصا مادرشوهرم و خواهرشوهرهام.
الان دیگه همه چیز خیلی بدتر شده، انگار من رو به عنوان عروس قدیمی و از مد افتادا حساب میکنن. انگار هر کاری هم بکنم، همیشه درحال مقایسه شدن با اون دختری که تازه اومده هستم.
مادرشوهرم هی ازش تعریف میکنه، میگه چقدر مودب و مرتب و حرفگوشکنه، ولی من که سالها این همه زحمت کشیدم،نوکریشونو کردم هنوز هیچوقت اونقدر دیده نشدم،حتی وقتی که تازه عروس بودم، خواهرشوهرام هم انگار فقط منتظرن من یه قدم اشتباه بردارم تا بپرن رو من.
شوهرم هم، که قبلاً حداقل نیمنگاهی به من داشت، حالا دیگه خیلی کم حرف و بیتفاوت شده. انگار دوست داره اصلاً وارد این وسط نشه. حتی وقتی من ازش انتظار حمایت دارم، یه جورایی عقب میکشه و سعی میکنه خودش رو کنار بکشه،خودشم که هول این دخترا ام که حیا نداره جلو همه یه لباسایی میپوشه منی که ادعای روشن فکر بودن دارم آبمیشم از خجالت.
تو همه ی مراسمها و دورهمیهایی هم که بیشتر به خاطر حضور و معرفی عروس برنامهریزی میشه وقتی تو جمع حرف میزنم، همیشه یه نگاه خاص بهم میندازن که انگار دارم مزاحم میشم.خودشم که منو کلفت گیر آوردن همه مث خانم میشینن من بشینم مادرشوهرم یه نگاه چپ میکنه یه بهونه پیدا میکنه که منو بفرسته آشپزخونه.
حس میکنم دیگه تو خونه خودم غریبهام، هیچ جایگاهی ندارم و هر روز بیشتر از دیروز تنها و بیصدا میشم. حتی یادم رفته که وقتی تازه عروس بودم چه امیدهایی داشتم و چقدر برای رسیدن به این زندگی تلاش کردم.
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. از یه طرف دلم نمیخوام جایگاه عروس اولم رو از دست بدم، از طرف دیگه این وضع دیگه داره شکنندهام میکنه. نمیتونم تحمل کنم که هر روز اینقدر تحقیر بشم و توی خونهای که باید پناه باشه، بیشتر از همیشه احساس تنهایی کنم.حالا تو این وضعیت هم به من فشار میارن که ۲ ساله ازدواج کردین نوه بیارین نوه بیارین و منم چندبار توضیح دادم که بخاطر شغلم زیاد وقت بچه داری و اینا ندارم و الان هن بشدت مشکوکم که دارن واسه شوهرم زن دوم میگیرن.
شماها چی فکر میکنید؟ کسی تجربه مشابه داشته؟ راهنمایی میخوام...