ی گربه وحشی که از بچگی یک چشمش تیر خورده بود و کور بود اومد خونمون بزرگش کردیم حدود ۱ سال خونمون بود
تو طول اون یکسال واقعاً عجیب و غریب ثروت مالیمون بهتر شد و همه چیز پربرکت تر شد و تو خونه این همه جز و بحث و دعوا و افسردگی نداشتیم
ولی از اونجایی که مامانم از گربه بدش میومد یک روز بی خبر اونو گرفت انداخت تو کیسه رفته بود انداخته بود تو بیابون من یک شب گریه کردم گفتم خدایا گربم برگرده اونم فردا صبح دقیقا بعد ۳ شبانه روز باااااا چشم های خسته که رنگ چشمش خیلیبیبیی کم رنگ شده بود برگشت
ولی باز مامانم فورا برش داشت برد انداخت به شهر دیگه که نتونه برگرده
باورتون میشه تا گربه رفت خیلی چیزا کساد شد ؟ ۴ ماهه هرروز یک جر و بحث و دعوا تو خونمون هست داداشم خیلی اذیت میکنه مامانم هرروز از یک درد میناله