2777
2789

دیشب خواهرشوهرم به شوهرم زنگ زده که زنت منو آدم حساب نمیکنه هرجا بخواد میره الا خونه من

به دوستمم زنگ زده که اره باهم میرین میایین ب من خبر نمیدین

امروز منو دوستم رفتیم خونش بهش گفتم شنیدم به داداشت از من گله کردی گفتم من مریض بودم دو سه روز هی دکتر و بیمارستان بودم برا اینکه دو سه روز نیومدم خونت به داداشت شکایت کردی گف اومدم عیادت خونه پیدات نیس به جوری طلبکارانه میگف گفتم اصلا من انتظار ندارم بیای عیادتم گف بی خبر میری هرجا گفتم از شما باید اجازه میگرفتم؟ گفت از مادرم اجازه نگرفتی گفتم هر کدوم یه شهریم از اینجا زنگ بزنم اجازه بگیرم از مادرت؟ گف عروسای مامانم احترام مادرم و نگه نداشتن گفت من کی باشم گفتم اصلا این حرفا رو چرا وسط میاری الکی گفتم تو زندگیتو میکنی منم زندگیمو میکنم چرا باید گله کنیم از هم هرچی دلش میخواست میگف اعصابم داشت خورد میشد با زور خودمو کنترل کردم

دوستم بچه نداره منم بچه ندارم خیلی باهم صمیمی هستیم چند روز باهام اومد دکتر ک خودمونو نشون متخصص بدیم اصلا کار با کسی هم نداریم

این وسط خواهر شوهرم آتیشی شده از بس حسوده چون دوستم فامیلای شوهرش میشه

میشه برا خونه🏡دارشدنم صلوات بفرسی دمت گرم رفیق❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792