یه شب قبل یلدا گفت من شام میرم خونه مامانم شماهم میاید یا نه ما قرار بود بریم خونه مامانِ بابام همه دور هم بودن اینور کلا خاله داییا نمیان جو سنگینه کلا منم گفتم که نه من ترجیح میدم بریم اونور دور هم باشیم گفت باشه مجبور نمیکنم ولی هر دوساعت یبار بحثش بود که حالا بیاید ساعت ۱۰ و نیم اینا میریم اونور منم چون واقعا دوست نداشتم برم اونجا قبول نکردم و خلاصه مامانم از ساعت۳ونیم اینا رفت خونه مامانش
یه ساعت بعد اقا اینا شروع کردن به زنگ زدن من کلا تلفن خونه جواب نمیدم مامانمم میدونه بعد چون میدونستم مامان بزرگمه نمیدونستم اصن چی جواب بدم چون خیلییییی اصرار میکنه ادم نمیتونه چون بزرگتره حرفشو رد کنه بعد۳بار اینا ک زنگ زدن مامانم زنگ زد ب گوشیم ک چرا تلفن خونه جواب نمیدی و اینا بعد گفت بیا خودت بگو ک نمیای منم گفتم خب چی بگم میام بعد گف مامان میگه نمیام منم ازینور عصبی که خب میگم میام دیگه بعد وسط حرف زدن من گوشیو داده مامان بزرگم
خلاصه گفتم میام و اینا ازونجا رفتم ابجیمم از کلاس برداشتم ساعت ۷ورب اینا بود دیدیم نشستن دارن شام میخورن بعد. مامانم کلا تو قیافه اصلا باهام حرف نزد بعد نشستیم تا ساعت۱۰ من برای اولین بار سر درد گرفتم و اصلا خیلی اعصابم خورد بود بعد خودش پاشد لباساشو پوشید و خدافظی کرد ماهم پاشدیم بعد بردم رسوندمشون خونه اون یکیی مامان بزرگم ازونجا خودم برگشتم خونه و بدترین شب یلدای عمرم بود بعد ک اومدن خونه دیگه کلا باهام حرف نزده تا الان
کلا اینجوریه ک تو مناسبتا همیشه طرف بابام که جمع میشن میگه من میرم خونه مامانم بعد میریم اونور هیچکس نیست خیلی بد میگذره واقعا میشینیم فقط تلویزیون ایرانو میبینیم یذره عم گوشی نگا کنیم تیکه میندازن که همش سرت تو گوشی بود