کاملا منظورتو متوجه شدم. چقدر خوشحالم که با مامانت اونقدر راحتی که این سوالارو بشینی ازش بپرسی.
چون ما ایرانیا ذاتا آدمی نیستیم که حرف بزنیم با همدیگه خانوادتن.
منم گاهی از مامانم میپرسم خب که چی
جواب قانع کننده نمیده، خودشم فقط با توکل به خدا این زندگیو پذیرفته
اما خب اگه ادم یه جایی از خدا قطع امید کنه و به وجودش مطمئن نباشه خب چی میشه؟ تموم زندگی از هم میپاشه
چون الان مامانم فقط میگه خداروشکر، خدا خواست، خدا خدا میکنه فقط.
اتفاقا داشتم فکر میکردم از مامان بزرگم بپرسم تا حالا به خودکشی فکر کرده یا نه
نسل های بزرگتر هیچوقت در موردش صحبت نمیکنن انگار هیچی از پا درشون نمیاره
البته اکثرشون هم افسردگی دارن فقط نمیخوان باور کنن. هرچی زخمه به بچه هاشون میزنن فقط
اما در کل زندگی همینه. ازدواج میکنی درس میخونی غذا میخوری بچه میاری بچه هان عروسی میکنن
واقعا همینه . چیز پیچیده ای نیست. اما ما خودمون عرض زندگی رو زیاد میکنیم. مثلا ساز یاد میگیریم. زبان میخونیم سفر میریم. چادر میزنیم توی طبیعت. با بچه هامون آتیش روشن میکنیم. قصه میبافیم. شعر میخونیم میرقصیم.
عزیزم عرض زندگیت رو زیاد کن. یاد بگیر زندگی کنی.
ما زندگی کردن بلد نیستیم. کارهایی رو با بچه ها و شوهرت تجربه کن که تا حالا نکردین