سر کوچه مامانم یکبانک داره من همیشه قبلا میرفتم قبوض برق و آب و گاز رو پرداخت کنم آقاهه خیلی مهربون بود ۷ سالی از من بزرگتر بود
خلاصه خیلی بهم حس داشتیم
سالها گذشت و من ازدواج کردم اونم دیگه اون شعبه نبود
امروز توی شهر اصفهان توی یک شعیه نزدیک بیمارستان محل کارم. شعبه کشیک بود رفتم و دیدماونجاس
اون فهمید منم فهمیدم
ولی خواستم بگم دنیا چه کوچیکه اصلا جایی که فکرشو نمیکنی یکیو میبینی