داستان از ابن قراره من ترم ۲ دانشگاه هستم و دوستم امسال اومده دانشگاه بعد چند روز پیش به پسره بهم پیام داد که من عاشقت شدم دوست دارم بعد تو نمیتونم ترو خدا با من تو رابطه من خر حرفاش باور کردم دلم نرم شد امروز میخاستم برم ببینمش کار خدا قبلش رقتم دانشگاه دوستمو اونجا دیدم و بهم گفت با یه پسر آشنا شدم تا عکسش نشون داد جا خوردم دیدم همونه بعد که زنگ زد برم ببینمش دوستم بردم وقتی مارو دید سریه با ماشینش رفت