اول بگم که خودش در جریانه این تاپیکه ازش اجازه گرفتم و اینکه این داستان برای دوسال پیشه :)
خب این دوست من موقعی که سال اخر انسانی بود یعنی دوازدهم بود خانوادش پیله بودن که تو باید ازدواج کنی
بعد دوستم همینطوری پیچوندشون تااااا وقتی داشت واسه کنکور زبان میخوند
بعد خانوادش بیشتر بهش فشار اوردن طرف پولداره فلانه بهمانه تو باید ازدواج کنی، درحالی که دوستم طرفو نمیشناخت و خانواده طرف به دوستم گفته بودن بعد ازدواج باید تحصیلاتشو بذاره کنار و پسره نمیخواست دوستم به تحصیل ادامه بده!
بعدش دیگه دوستم الکی اوکی رو داد و همه داشتن واسه عقد و نامزدیشون اماده میشدن
این دوستمم شبا کلا تا صبح بیدار بود واسه کنکور میخوند:)
تا شد روز کنکورررر
اون روز کلی باهم حرف زدیم قبل اینکه بره کنکور بده
بعد شکر خدا دانشگاه تهران قبول شد
شبونه وسایلشو جمع کرد و رفت:)
خواستم بگم بعضی وقتا اوضاع بقیه خیلی خیلی از ما ناجورتر و بدتره، اگر هدفتون درس خوندنه یا هرچی تلاش کنید در هر موقعیتی که هستید بهش میرسید:) 🎀♥