منو خواهرم طاقت دوری همو نداریم
بعد دیشب براش خاستگار اومد و قبول کردیم
امروز رفتن آزمایش خون
پس فردا هم حرم میریم ولی من از دیشب تو عزام جای اینکه خوشحال باشم
چون پسره مال بینالوده
کارشم همونجاس بعد ازدواج میرن اونجا زندگی کنن من دلم میترکه واقعا خیلی حالم گرفتس
نمیدونم چیکار کنم
آها ی جوریم هست شوهرش که به ابجیم گفته من خیلی اجتماعی نیستم دوست دارم فقط خودمو خودت باشیم
و بدتر از اینکه اگر بره اونجا من دیگه نمیتونم برم پیشش شوهرم نمیبره منو، مگر اون بیاد مشهد
تروخدا آرومم کنید