2777
2789

نمیدونم تجربه های من چقدر میتونه کمک کننده باشه برای زنان سرزمینم برای آگاهی برای اینکه مسیری که من رفتم رو شما نرید
بچه آخر خونه بودم اما نه از اون دخترهای لوس واقعا هیچوقت بین من و خواهر برادر هام فرقی نبود مادرم زن خوبی بود زنی که زیادی مادری میکرد زنی که نمیخواست گزند روزگار آسیبی به بچه هاش برسونه
مادر من کودکی سختی داشت تازه ۵ سالش شده بود که مادرش رو از دست داده بود و بعدش زندگی با نامادری و داستان های زیادی که داشت مادرم همیشه حامی بود همیشه تکیه گاه همیشه امن

پایان فعالیتم توی این سایت...

پدرم شهر دیگه ای کار میکرد و همین دوری دائمی باعث میشد خیلی روابط پرمهر شکل نگیره بینمون راستش حضور برادرهام پر رنگ تر از حضور پدرم بود برادر هایی که برام وقت میذاشتن و اجازه نمیدادن چیزی ناراحتم کنه

پایان فعالیتم توی این سایت...

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت ۴۵ دقیقه‌ای دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی داره، هم یه کد ۴۵۰ هزار تومنی داره.

کد: NS450

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

ظاهر متفاوتی با بقیه خواهر و برادر هام داشتم شبیه مامان پدربزرگم بودم زن روسی که پدربزرگم عاشقش شده بود و با وجود زن و بچه باهاش ازدواج کرده بود من هیچوقت ندیده بودمش ولی بابابزرگم همیشه این شباهت رو بازگو میکرد و دستی به موهای بورم میکشید و منو کنار خودش مینشوند برعکس پدربزرگم مادربزرگم من رو دوست نداشت یعنی هیچکدوم از ما رو نمیخواست و من بارها و بارها دیدم که چقدر بین ما و بچه های بقیه عموهام فرق هست ما با خانواده پدری توی یه حیاط زندگی میکردیم هر چند ظلم های زیادی در حق مادرم میشد و پدرم نبود که حمایتش کنه و مادرم که برای حفظ آرامش من و بقیه خواهر برادرهام سکوت می کرد کودکی شیرینی رو گذروندم.

پایان فعالیتم توی این سایت...

وقتی وارد مدرسه شدم معلم هایی داشتیم که مسئولیت خودشون رو درست انجام نمیدادن اصلا وقتی برای بچه ها نمیذاشتن نمیدونم چرا ولی از همون دوران سعی میکردم به بقیه دوستانم کمک کنم دور و برم پر از بچه هایی بودن که میخواستن ضعف هاشون رو توی درس هاشون حل کنم و همین دوستی ها برام خاص بود کلاس پنجم ابتدایی بودم که به پیشنهاد مدیرمون توی آزمون تیزهوشان شرکت کردم و قبول شدم ورود من به این مدرسه با چالش های زیادی همراه بود پدرم ورشکست شده بود بدهی های سنگین بالا آورده بود تمام سرمایه زندگیمون از دست رفت خونه و زمین ها رو فروختن ماشین پیکان نارنجی رو فروختن

پایان فعالیتم توی این سایت...

اما بدهی های ما زیادتر از این حرف ها بود خانواده من به اجبار به زادگاهشان توی روستاهای یه شهر دیگه برگشتن روستایی بدون امکانات روزی که خانوادم میخواستن بیان و پرونده من رو از مدرسه بگیرن مدیرمون با فهمیدن اتفاقات زندگیمون از خانوادم خواستن من توی این شهر بمونم و کمک کردن تا به خوابگاه برم و من از خانوادم جدا شدم برای من که وابسته بودم سخت بود این دوری

پایان فعالیتم توی این سایت...

دلم میخواست کنارشون باشم اما هیچکس نظر من رو نپرسید وقتی هم اعتراض کردم کسی نشنید همه میخواستن من پیشرفت کنم اما من توی اون سن بیشتر از هر چیزی به حضور توی خانواده احتیاج داشتم روزهای سختی بود دلم پر میکشید برای خانوادم برای دیدن صورت خواهر برادر هام نمیدونم اونا هم دلتنگ بودن یا شرایط براشون آنقدر تلخ بود که نبود من براشون مهم نبود همه امیدم به همون دیدن های چند ماه یکبار بود

پایان فعالیتم توی این سایت...

روزها از پشت هم میومدن و میرفتن و من ذره ذره پوست مینداختم سه سال بعد من دیگه اون دختر سابق نبودم دیگه دلتنگیم رو بروز نمیدادم دیگه وقتی مریض بودم گریه نمیکردم و خودم خودم رو به دکتر میرسوندم وقتی حرفای بقیه رو میشنیدم بغض نمیکردم با بچه های خوابگاه خیلی گرم و صمیمی نبودم

پایان فعالیتم توی این سایت...

تابستون ها برام بهترین روزهای زندگیم بود روزهایی که میتونستم باز کنار خانوادم باشم اما انگار یه شکاف عمیق بین من و اونا بود دیگه اون صمیمیت سابق نبود دوران راهنمایی تموم شد و من باز به اصرار بقیه بازهم برای مدرسه تیزهوشان آزمون شرکت کردم و باز هم قبول شدم و چقدر خبر قبولیم برام دردناک و بد بود دلم نمیخواست بازه این جدایی ها ادامه داشته باشه با رفتن من از مدرسه راهنمایی دیگه اون مدیری که سفارش کرده بود که من خوابگاه باشم نبود و خوابگاه هم قبول نکرد من از شهر دیگه ای اونجا باشم دختر خالم به تازگی دانشگاه قبول شده بود و با چندتا از دوستانش خونه گرفته بودن به پیشنهاد اونا و خالم قرار شد با اونا زندگی کنم و این یه تصمیم به ظاهر ساده اما پر از چالش برای من بود

پایان فعالیتم توی این سایت...

کسی نگفت یه دختر ۱۵ ساله چطور با آدمهایی زندگی کنه که ازش بزرگترن که دنیاهاشون باهم متفاوته کسی نگفت یه دختر نوجوان خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیره کسی نگفت اون دختر به جز پیشرفت به چیزهای دیگه ای هم احتیاج داره من وارد دریا شده بودم بدون اینکه کسی بهم شنا یاد بده
دختر خاله من سالها توی یه خونه با شرایط سخت بزرگ شده بود آزادی نداشت و حالا اومده بود تا آزاد باشه و آزادی رو توی روابط متعدد با پسرها می دید یکروز علی و یک روز محمد و روز بعد محسن

پایان فعالیتم توی این سایت...

دوستانش هم مثل خودش بودن و من شده بودم کلفت اون خونه حالا علاوه بر درس خوندن باید کارهای خونه رو هم انجام میدادم و اگه غر میزدم و گله میکردم با خشم اونا مواجه میشدم با تحقیر و توهین
سال اول دبیرستان با هر سختی و بدبختی که بود تموم شد شاگرد اول کلاس بودم

پایان فعالیتم توی این سایت...

دوستانش هم مثل خودش بودن و من شده بودم کلفت اون خونه حالا علاوه بر درس خوندن باید کارهای خونه رو هم انجام میدادم و اگه غر میزدم و گله میکردم با خشم اونا مواجه میشدم با تحقیر و توهین
سال اول دبیرستان با هر سختی و بدبختی که بود تموم شد شاگرد اول کلاس بودم

پایان فعالیتم توی این سایت...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز