دیروز من کل روزز در حال استرس کشیدن درباره ی موضوعی بودم بعد شب شد خانوادم رفتن بیرون این بگم داشتم از خستگی میردم اما گفتم برم بیرون حالم بهتر بشه و یه لباس و ساده پوشیدم چیزی هزار بار پوشیدم بعد رفتم تو ماشین نشستم میبینم بابام پیاده. میشه میگه من با همچین ادمی نمیام بیرون کنار این راه نمیرم درصورتی که صدبار پوشیده بود و با خود ش خریده بودم البته اینارو داشت پشت تلفن میگفت و من شنیدم بعد مامانم باهاش حرف زپ بعدم طرف اونو گرفت من گفتم نمیرم بیرون تا شما برید که برگشتن گفتم اره تو همیشه مزاحمی داری شب مارو خراب میکنی میخوایم بریم بیرون کلی حرف دیگه که داداشمم به هم زد منم با گریه از ماشین. زدم بیرون وقتی رفتم خون اونا رفتن دیدم اره مامانم پیام داده خوب هدیه ای دادی روز مادری واقعا نمیدونم چیکار کنم خسته شدم از بس همه به کوچیک ترین چیزا م گیر میدن الانم میگم چیکار کنم روز مادره اشتی کنم یانه این بگم از صبح بهم محلم نزاشتن منم سلامم نکردم حتی