خودم یه پسرعمو دارم وقتی بچه بود حدودا ۷ یا ۸ سالش بود و میومد خونمون کبوترای خونمونو اذیت میکرد، مورچه هارو له میکرد، پروانه هارو میگرفت بال هاشونو ول میکرد و ولشون میکرد و.. کلا هربار که با اونو زن عموهام میرفتیم پیاده روی مورچه ها و حشراتو له میکرد منم کلی بهش توضیح میدادم که گناه داره اوناهم درد میکشیدن و میگفت به تو ربطی نداره و کارشو میکرد..
یه روز که عموم تنها اوردش گذاشت خونه ما تا بازی کنه با ما،من بردمش تو حیاط و تو حیاط کف زمین پر از مورچه گازی بود یعنی قشنگ کل حیاط سیاه شده بود. منم بدون اینکه متوجه بشه بردمش گذاشتمش وسط مورچه ها و مورچه ها رفتن تو لباسش و اونم جیغ میزد منم از بالای حیاط که یه پله میخورد محکم گرفته بودمش تا نتونه فرار کنه.. دهنشو گرفتم تا صدا نده مورچه ها کل بدنشو پر کرده بودن.. چند دقیقه همینطور نگه داشتمش و بعد نشوندمش وسط مورچه ها.. خیلی عذاب کشید تا چند ساعت بعد گریه میکرد💔🗿بعدم مامان بابامو عموم حسابی دعوام کردن..
خیلی پشیمونم خودم و اون موقع من ۱۱ و ۱۲ سالم بود خودمم بچه بودم و پیش خودم فکر میکردم دارم ازش انتقام حیوونارو میگیرم 🥲 خدا منو ببخشه هرچند خودم خودمو برای اون کار هنوز نبخشیدم واسه همین خیلی با این پسرعموم مهربون شدم بعدش