خسته ام قدتمام عمرم خسته ام دلم میخواست عزراییل الان میومد وباروبندیلموجمع میکردم می رفتم
نه ازبچگی لذتی بردم نه ازجونی گناهم چی بودنمیدونم ولی کاش یه شب خداازم میگذشت میبردم
همیشه ازجمع جای شلوغ خجالت میکشم چون قدم کوتاع۱۵۰,
۱۷سالم ازدواج کردم عاشق شدم عاشق یه پسرقدبلندخشگل اراسته باشغل عالی باهمه چی کناراومدم گفت پول ندارم گفتم پایه اتم تاابد اونموقع ها سالن عروس تازه مدشده بودگفت ندارم گفتم فدای سرت میرم ارایشگاه محل مهم عشقمون لیلی مجنون فامیل بودیم چشام میخندید .البته بگم فردا عقد اس های عاشقانشوبا دخترعمه اش دیده بودم ولی بخشیدم گفتم بچه اس دوماه اززندگیمون گذشت بازم دیدم هنوز جلوچشمه گفتم عیب نداره انقد خونه بابام اذیت شده بودم انگارمحبت های الکی همسرم می ارزید به تمام خیانت هاش
پسربزرگم بدنیا اومد بازم خیانت بازم بخشش من
وپسر دومم بدنیا اومد من موندم ودوتابچه تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم موندم همسزم گفت طلاق من التماس کردم گفت نمیخوامت من التماس کردم من بادوتابچه میخواستم چکارکنم میدونستم نگه هم نمیداره انقدر جنگیدم تااین زندگی روحفظ کنم
ولی الان شدم اون جنگنده خسته کم اورده باخداقهرم بازندگیم قهرم باهمه قهرم