شوهرم گفت تف میندازم تو روت..و واقعا میخواست بندازه.این بشر اندازه سر سوزن هم منو نمیخواد. زده به سرم بره طبقه چهارم و خودم رها کنم.و راحد بشم. همه حرفی بهم میزنه بهم میگه دیونهروانی در صورتی که از بس اخلاقش تنده سر کار جای شیفتشو عوض میکنن مدام..بخدا کاش میشد میرفتم خودما میکشتم راحت میشدم
نه بیمارم نه خوشحالم نه از حالم خبر دارم/گهی با جان گهی با دل گهی از هر دو بیزارم/ گهی شاد و غزل خوانم گهی از درد بی تابم/ چه غوغاییست در این عالم که من حیران حیرانم
نه بیمارم نه خوشحالم نه از حالم خبر دارم/گهی با جان گهی با دل گهی از هر دو بیزارم/ گهی شاد و غزل خوانم گهی از درد بی تابم/ چه غوغاییست در این عالم که من حیران حیرانم
اگه بچه نداری حتما جدا شو اعصابتو داعون میکنه فردا روز هزار جور مشکل اعصاب و روان میگیری
بچه دارم دوتاهم دارم..افسردگی و استرس گرفتم از دستش.مدام میزنه تو سرم بد و بیراه میگه ب ننه بابام درصورتی که ننه بابا خود سواد خوندن نوشتن ندارن.ببخشیدا ولی میگفت اونجام توی لنگ ننت
اول اینکه حتما برو مشاوره.. با همسرت وقتی حالش خوبه بشین صحبت کن ، رفتارهاش رو ریشه یابی کن و...
نه بیمارم نه خوشحالم نه از حالم خبر دارم/گهی با جان گهی با دل گهی از هر دو بیزارم/ گهی شاد و غزل خوانم گهی از درد بی تابم/ چه غوغاییست در این عالم که من حیران حیرانم