بچه ها من عین مرغ حیرونم که به هردری میزنم هی غصه میخورم هی باز دنبال راه حلم من طرز فکرم ۱۸۰درجه با خونوادم فرق میکنه ازدواج هم که کردم کلی رؤیا داشتم از زندگی مشترک اما اصلا واقعیت جز سختی و کلنجار رفتن با رفتار شوهر و عدم ادغامش بازندگی و و و چیز دیگه ای نبود
همیشه دلم به رؤیاهام خوش بود هنوزم رؤیاپردازم نه اینکه همش تو تخیلاتم باشم نه اما دست از آرزوهام نمیتونم بردارم چندین ساله منتظر اتفاق خوبم که زندگیمو دگرگون کنه حتی سبکشو
من دوس دارم با آرامش زندگی کنم
دیگه حتی نمیخوام کلنجار برم با رفتار بچگانه ی شوهرم
من بدلیل اخلاق پدرم و گیر دادناش و تنش هاش اصلا دوس ندارم بیشتر از یکروز بمونم خونه اش دوس دارم خونه ی خودم باشم اما شوهرم همش میگه توی جمع باشیم و همش دور همی دوس داره حد و مرز هم نداره دوس دارم
همش میگفتم کاش یه جای دیگه بدنیا میومدم و توی یه کشور دیگه یه فرهنگ غنی
من چکار کنم هیچی دستم نیس