میدونی مشکل چیه. ما دوست داشتن را یاد نگرفتیم. والدین ایرانی دریغ از یک بوس جلو بچه هاشون. دریغ از یک کلام محبت امیز واقعی. دریغ از یک احترام به هم. بچه هیچ محبتی اینجا نمیبینه. حالا والدین از چه طریقی خودشون را گول می زنند. به بچه پول میدن. غذای خوب میدن. لباس خوب میخرن. اینجوری ناخواسته فکر می کنند محبت های نکرده را جبران می کنند. تازه منت هم میذارن. یعنی محبت نمی کنند. عذاب وجدان هم میدن به بچه. مادر برای خودش لباس نمیخره. پدر برای خودش فلان چیز را نمیخره تا همش بره تا حلقوم بچه. بچه احمق نیست. به مرور این ها را میبینه. ترکیبی از حس دلسوزی و نفرت پیش میاد. ولی مادری که به فکر خودش نیست قطعا نمیتونه بچه خوب تربیت کنه. پدری که محبت بلد نیست. تو نگو پدر ، بگو بیل مکانیکی. بگو دستگاه اتوماتیک. به چه دردی میخوره جز پول دراوردن.؟ هیچی.
بچه ها در این فضا در ابتدا احساس خوشبختی می کنند. چون سالی چند تا سفر میرن. لباس خوب دارند. پیتزا میخورن. و چیزهای مادی دیگه. اما محبت نیست که نیست. و اگر بچه تیز باشه خیلی سریع میفهمه یک چیزی سرجاش نیست.
همچین والدینی تو را تا زمانی دوست دارند که درس بخونی، شب زود برگردی خونه، طبق خواسته اون ها لباس بپوشی. وهزاران ازادی فردی که خیلی نرم ازت سلب شده ولی اینقدر ارام پیش رفته که متوجه نشدی.
خیلی ها هیچگاه به خاطر خودشون دوست داشته نشدن، صرفا بابت دستاوزدهاشون دوست داشته شدن توسط والدین. وای بر روی که در این مسیر مشکلی پیش بیاد. حمایت روانی که هیچ ، حتی ازتباط کلامی هم به سختی ایجاد میشه. و باز تو باید تلاش مضاعف کنی که دستاوزدی بسازی تا شکست ها را جبران کنی، تا باز بتونی برگردی پیششون تا محبت را ناخواسته گدایی کنی. چون فقط محبت اون هاست که برات ارزشمند هست.
اما ایا پس از یک شکست بزرگ بدون حمایت روانی میشه باز ایستاد و تلاش کرد؟
عشق بی قید وشرط (unconditional love) نصیب فرزندانی از این خاک و دنیا شده که والدین اگاه داشتن. باقی همه بازی روانی والدین بوده نه عشق.