بعدم من مثلا توی مهمونی هاشون کمک میکردم مثلا خواهرش یا دخترای خواهرش میومدن یه گوشه ی کارو بگیرن بهشون میگفت بشینین جوونا هستن اینا تازه نفسن و ازین چرت و پرتا خودم تنها میموندم اشپزخونه
بعدم ۴ تا ایراد ازم میگرفت وشروع میکرد داستان تعریف کردن که آره من جوونی هام مهمونی میدادم ۱۰۰ نفر مهمون تک و تنها خیلی تر و فرز بودم به الانم نگاه نکنین کف قابلمه هام مثله مرمر بود و فلان بود و بهمان بود😷😷😷
هیچ کارم بلد نیس خالی میبنده 😣😣😣