از بچگی یادمه تا جایی که میدونستم احترام یعنی چی هیچوقت به مامانم بی احترامی نمیکردم یا حتی اگه به شوخی یه حرفی میزدم و حس میکردم ناراحت شده تا اهر روز تو دلم میموند تا از دلش دربیارم چون به خاطر من یه سری سختی ها رو تحمل کرده بود و خودمو مدیونش میدونستم بارها تو موقعیت های مختلف اگه به خاطر این نبود که مامانم از نبودم ناراحت میشه به زندگیم پایان میدادم ولی امشب جوری دلمو شکست که باورم نمیشه...
وقتی خیلی کوچیک بودم بابام فوت کرد جوری که هیچی ازش یادم نیست و داداش هم ندارم و عملا هیچ دایی عمو و... هم واسه هیچکدوم مهم نیستم و همه چیم مامانم بود حالا امشب سر خراب شدن یه چیزی عصبانی شد و منم پریود بودم و حوصله نداشتم و گفت تقصیر توئه چون تو اخم و تخم کرده بودی این خراب شد😢
گفتم خوب چه ربطی داره؟!
در اومد گفت اصلا چرا همیشه اخمات تو همن مگه واسه بابای مردتی😢 اون ده بیست سال پیش مرد تموم شد
اصلأ تو شومی شوم
باورم نمیشه کسی که دنیام تو وجودش خلاصه میشد این حرفا رو بهم زده باشه
درسته عصبانی بود ولی دلیل نمیشد اینجوری اینچیزارو بگه💔💔💔