خواب دیدم رفتم هند و یه دوست پیداکردم باهم خوش بودیم تا جلوی یه خونه با دوچرخه خوردم زمین و همه چی یادم رفت ولی خاطره های محوی از اون خونه و ادماش داشتم و موجودات ماورایی پاشون به زندگیم باز شده بود ولی من نمی ترسیدم هر روز می رفتیم مهمونی تا این که یه روز همسایه اون موجودات دید و فهمیدن دیگه زیاد بمونن همه میتونن ببیننشون به خاطر همین هاله ای از نور باز شد اون رفت ولی من دوتا ادم می دیدم ادمای دورم ظاهر می شدن یا به طرز عجیبی دوتا بودن بابام فکر کرد به خاطر این که افتادم اسیب دیدم به خاطر همین من برد درمانگاه فکر می کردم هندی حرف میزنن ولی ترکی و عربی حرف میزدن از اونجایی که خودم ترکم ذوق کردم بهم یه کاغذ دادن گفتن برو بیمه بگیر ولی اونجا عربی حرف میزدن و روی در نوشته احسب محسوب(حساب شده را حساب کن) منم دیدم نمی تونم بگم گفتم احسب محسوب بالفارسی بعد دیدم کناری میخنده گفتم شما ترکی بلدی گفت اره گفتم پس چرا نگفتی گفت تو نپرسیدی بیمه رو گرفتم به جا دکتر با دوستم و مسئول پذیرش رفتیم بازار تو به بازار به دوست گفتم باید می گفتم اعطینا احسب محسوب (اعطینی احسب محسوب درست تر هس) من حالم بد شد تا که رسیدیم جلو اون خونه ای که با دوچرخه خوردم زمین و حالم بدتر شد مسئول پذیرش با همسایه حرف می زد که مغز من تمام اتفاقات مرور کرد و یادم جلو اون خونه همسایه روبه رویی یکی رو کشت