برا خودم متاسفم اما فقط به مرگ فکر میکنم
خونه بابام که بودم خدا نیاره اون روزا رو بابام به معنی واقعی بچگی و نوجوونیمو سوزوند
به خاطر علاقه ش به زندگی سگی باوجودیکه پول داشت اما واقعا نذاشت لذتی ببریم از بچگی و دوره ی نوجوونی
بدبختانه خدا دعاهامو نشنید شوهرمم واقعا یه بی عرضه ی تمام عیاره و در سایه ی زندگی باهاش جوونیمم دود هوا شد
زندگی خیلی به کامم تلخه آینده ای پیش روم نمیبینم
وقتی نگاه اطرافم میکنم دوستام دخترای فامیل خونه میخرن زندگی های شیرین و قشنگی دارن برا بچه هاشون تولد میگیرن برا خودشون مسافرت میرن
من اما... دلم برا خودم وبچه هام میسوزه
شوهرم برا بچه کفش نمیخره داره میگرده کفش ذرزون پیدا کنه ولی اون روز کفشاشو پستچی اورد دو تومن داده بود برای بااااار چندم کفش کوهنوردی خریده بود
دیگه نمیکشم
بریدم
کاش من و پسرم با هم بمیریم