ببین کاملاً درکت میکنم
من خودم خیلی درگیر بودم
مثلاً تو ذهنم این بود که این کار رو نکنی فلان بیماری رو میگیری یا فلانی میمیره
این مثاله ها منم خیلیییی فکر های ترسناکی داشتم
فکر انواع بیماری
فکر اینکه یکی قراره من رو بکشه
فکر اینکه یکی میمیره
و خیلی چیزا
از سن خیل کم درگیرش شدم
اما یه جا باید شروع کنی به نادیده گرفتنش
اوایل انقدر عذاب آوره که انگار دارن پوستت رو میکنن
من یادمه یک شب کامل تا صبح خوابم نبرد برای اینکه اون فکر از بین نمیرغت و من قسم خورده بودم بهش گوش ندم
زار میزدم تو رخت خواب ولی بلند نمیشدم
میخوام بگم خیلی سخت بود
ولی کم کم آسون تر شد.
مثلاً اون فکر رو مثل یه آدم در نظر میگرفتم و میگفتم تو هیچ غلطی نمیتونی کنی ، من به حرفت گوش نمیدم
و انقدر بهم فشار میومد که بلند بلند میگفتم و مامانم یا بابام فکر میکردن دبوانه شدم و باید غر غر های اونا رو هم تحمل میکردم
اما همین بهم خیلی کمک کرد
نمیگم الان کاملاً از بین رفته
اما الان دیگه دستم اومده چیکار کنم
و واقعاً خیلییییی کمتر شده
خیلی خیلی کمتر