امروز رفتیم مراسم دفن اشناهامون کفن رو کنار زده بودن
نگاهش کردم مثل یه مجسمه بود دریغ از ذره ای حرکت حیاتی
انگار از خاک ادم درست کردن گذاشتن داخل کفن
انگار نه انگار حرف میزد حرکت میکرد عقل داشت
انگار نه انگار همین چند ساعت پیش زنده بود یهو رفت یهو مرد
یهو یاد پرنده هایی که خشک میکنن افتادم..
اطرافیان داد میزدن صداش میکردن وقتی تو قبر میذاشتن نمیذاشتن ببرن
اما اون مرده بود انگار فکر میکردن زنده اس خودشو زده خواب اما اون نیست شده بود نمیشنید نمیدید عقل نداشت درک نمیکرد حتی حس نمیکرد
اما به زور میخواستن تلقین کنن اون زنده اس یا میشنوه جواب نمیده
اکثرا مردن رو قبول ندارن
مردن نیست شدن
اما میان با حرفایی خودشون رو تسلی میدن اون یاد و خاطره اش هست روحش هست اون دنیا هست قراره ببیننش
همشون حرفه برای ادامه زندگی🙃
وقتی با جسد حرف میزنی فکر کن با یه مجسمه حرف میزنی (واقعیت همینه نه اونی که در ذهنت ساختی و فکر میکنی هست)
اون اصلا وجود نداره اصراره توعه که فکر میکنی هست قبول نمیکنی نیست حتی وقتی حرف میزنی با خودت حرف میزنی نه اون
حتی خیلیا بعد از مرگ فکر میکنن روح هست یا با قبر حرف میزنن فکر میکنن هست میشنوه
انگار موندن گذشته خودشونو گول میزنن زمان حال نیستن پذیرش نمیکنن قبول نمیکنن رفتنش رو
تو با خودت حرف میزنی
اون رفته
خیلی وقته رفته نیست
اون نمیشنوه فکر کن یه مجسمه اس
یهو میره معلوم نیست چی میشه کجا میره یهو کلا ارتباط قط میشه
مرگ اسون تر از چیزیه که میگن و فکر میکنن
همیشه فیلما مردن رو خیلی کش میدن قراره بره بیمارستان کما و ادم انگار قراره امادگی داشته باشه بعد حالا یا زنده میشه یا مرگ و در ذهن بیشتر همینطوری جاافتاده
اما
مردن یهوییه شاید یه لحظه ای یهو نیست میشه
از قبل خبر نمیدن
کل جهان رو هم بگردی روح اون مرده رو دیگه نمیتونی پیدا کنی
اون رفت نیست شد نیست دیگه نیست رفت برای همیشه
نه اومدن دست ادمه نه رفتن چقدر مضخرف
تجربه ای داشتی نظرت چیه