راستش میدونی مامانم کلا آدم بد بینیه روز عروسیم خواهر زاده شوهرم دوستشو آورده بود
بعد دست مامانم همون روز افتاد و شکست مادرشوهرم دیگه تو حال و هوای خودش نبود و خیلی بی قرار بود بعد جوری که حالش بد شد و هیچ تبریک و اینام نتونست بگه بعد شوهرم سر این ناراحت بود و میگفت چیشده اتفاقی افتاده بحثی شده و اینا میگه مادرمو نگاه کردم مامانمم هم اونروز گیر داده ک نه این عاشق دوست خواهرزادش بوده بنا به دلایلی نگرفتتش روز عروسی هی اونو نگاه میکرده
نمیدونم چه خاکی بریزم سرم از خودم حالم بهم میخوره