مامانم اینا از کربلا اومدن میخواست ب یکی از داییام میوه و شیرینی بفرسته من نذاشتم و دعوامون شد این داییم بخاطر ترس از زنش حتی نمیتونه جواب سلام ما رو بده و روزای بیماری مادرم یکبار نتونس ب مادرم سر بزنه و زنش بشدت حسود و بدذات هست حتی نمیذاره با خواهرش حرف بزنه بعد مامانم میگ ب اوناهم میوه و شیرینی بدم منم چون ب مادرم خیلی بی احترامی کرده هم خودش هم زنش نذاشتم چیزی بده و مامانم هرچی از دهنش در اومد ب من گف بخاطر برادرش ک عید حتی قایمکی از ترس زنش ب ما عیدی میده،بنظرتون من مقصرم؟؟؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من الان که فک میکنم داداشام هر چقدم بدی کنن در حقم بازم دوسشون دارم و عشقامن دست خودمون نیست ما خواهرا
واسه چند لحظه آرامش اومدم اینجا و در نتیجه حوصله بحث ندارم .شما درست میگی تمام ! اگه امضام رو خوندی و دوباره ریپلای زدی یعنی مشکل داری خودتو ب دکتر نشون بده
تو رابطه خواهر برادری اونا دخالت نکن ، اون خودش حالش اینجوری خوبه دوست داره به خاطر برادرش از حق خودش بگذره و تحمل کنه اگه شما جایی رفتی یا جشن داشتی اونا رو دعوت نکن
به کارما هم تاجایی اعتقاد دارید که برگرده به دیگران ، به کمر خودتون که میزنه یا چشم خوردید یا براتون دعا گرفتن
بله...شما میتونستی به حالت نصیحت بهش بگی اینکارو نکنه
ولی حق تعیین تکلیف نداری
خودش عقل داره میفهمه چیکار میکنه
جهنم همین دنیاست بزار مارو بسوزونن...اگر به حس ششم ف...ال و طلسم و دعا گرفتن و مولا و نفرین و کارماشو پس داد اعتقاد داری لطفا منو ریپ نکن ...حس و شهود پایه هاش سسته...درست مثل تارهای عنکبوت ...در ضمن من بلد نیستم دلداری بدم اگر بلد باشم راه حل میدم منتقد خوبیم هستم ...یه آدم معمولی که معمولی بودنشو پذیرفته