من برعکسم ترس از دست دادن دارم.از قدیم میگن یکی کمه.خدایی نکرده چیزی بشه.خیلی میترسم.البته این افکاروازخودم خیلی وقته دور کردم شوهرم میگه اصلا به زبون نیار.ولی اینجا گفتم که بگم ماازاینده خبرنداریم.پیرو خانومی که میگه من درگیر خواهرو برادرم هستم باید رفتارا رو مدیریت کرد.من الان به جایی رسیدم که کمک میکنم ازدستم بربیاد ولی اصلا اجازه نمیدم چیزی روند زندگیمو مختل کنه.جایگاهای ما دردوران زندگیمون فرق میکنه.مجردی به چیزه متاهل میشی یه چیز بچه میاد که دیگه اولویتت اونه وشوهرت بعد بقیه.این طرز فکر منه