سلام وقت بخیر من میخوام یک خاطره که باعث شد روح روانم در دوره نوجوانی بهم بریزه را براتون تعریف کنم من موقع امتحان نهایی داشتم امسال کنکورم عالی داده بودم فقط مونده بود امتحانات نهایی بعد تو خونه تنها بودم دیدم عموم اومد دنبال لباس های بچه اش من فقط تنها بودم داشتم درس میخوندم بعد رفت تو اتاق گفت عمو من نمیتونم لامپ روشن کنم بیا روشن کن من رفتم لامپ براش روشن کنم دیدم خدایا دست به همه جا بدنم داره میگیره وای نگممم چقدر بد بود فقط جیغ میزدم کسی نبود به دادم برسه فقط جیغ میزدمممم دیگه ول کرد داشت میلرزیدد رفتشش ولی من دقیقا از دومین امتحانم ادبیات بود تصور کن چقدر امتحان هنوز مونده بود بدم هر روز گریه فلان ادامشم میزارم
ببین من از این کسایی نیستم دنبال این باشم که بازدید کننده زیاد باشه من روانم خوب نیس اصلا برام مهم نیست اینجور چیزا فقط خواستم یکم راهنماییم کنین حالم خوب شه
واااایطفلک خانمش....نه به خانومش نگو...فقط به مامان خودت بگو...بزار مامانت تصمیم بگیره چیکار کنه
اره ممنونم ازتون حالم خوب کردین واقعا میگم اگر لاقل نامحرم بود باهش کنار میومدم نمیزاشتم اینقدر فکر نمیکردم داغون بشم ولی این عموم محرم منه چرا اینکار کرد
روزی ماری عاشق شد میگفت معشوقش ماری ست خوش خط و خال،قد بلند وجذاب، گذشت تا روزی شهامت ابراز عشق به معشوق را پیدا کرد و توانست از نزدیک با وی دیدار کند اما وقتی او را از نزدیک دید بسیار متعجب شد و حیرت زده برگشت. او یک شلنگ بود! این است حکایت عشق های امروزی؛) #عضو جدید نیستم ۴سال خواننده خاموش بودم