سلام وقت بخیر من میخوام یک خاطره که باعث شد روح روانم در دوره نوجوانی بهم بریزه را براتون تعریف کنم من موقع امتحان نهایی داشتم امسال کنکورم عالی داده بودم فقط مونده بود امتحانات نهایی بعد تو خونه تنها بودم دیدم عموم اومد دنبال لباس های بچه اش من فقط تنها بودم داشتم درس میخوندم بعد رفت تو اتاق گفت عمو من نمیتونم لامپ روشن کنم بیا روشن کن من رفتم لامپ براش روشن کنم دیدم خدایا دست به همه جا بدنم داره میگیره وای نگممم چقدر بد بود فقط جیغ میزدم کسی نبود به دادم برسه فقط جیغ میزدمممم دیگه ول کرد داشت میلرزیدد رفتشش ولی من دقیقا از دومین امتحانم ادبیات بود تصور کن چقدر امتحان هنوز مونده بود بدم هر روز گریه فلان ادامشم میزارم