مادرم زانوشو عمل کرده منم. سرویس مدرسه ام و درعین حال سه تا بچه دارم صبح و ظهر و عصر گیرم بعد خواهرم دوتا خواهر و سه تا برادریم یکیشون سربازه یکیشون دانشجو راه دوره خواهرم میره کمک یکی دو روز هم برد خونه ی خودش منم هراز گاهی میرسم میرم کمک ولی شوهرم میگه حق نداری بری تو خونه ی دعوای دیگه بچه هام دیونه شدن از دستش بی دلیل میگه حق نداری بری از یه طرفم خواهرم زنگ میزنه طعنه میزند خوب اومدی کمک بیا برو فلان کار کن امروز نوبت توئه منم روم نمیشه بگم شوهرم که پسر داییمه نمیزاره بیام دیوونه شدم بخدا