مادرم زانوشو عمل کرده منم. سرویس مدرسه ام و درعین حال سه تا بچه دارم صبح و ظهر و عصر گیرم بعد خواهرم دوتا خواهر و سه تا برادریم یکیشون سربازه یکیشون دانشجو راه دوره خواهرم میره کمک یکی دو روز هم برد خونه ی خودش منم هراز گاهی میرسم میرم کمک ولی شوهرم میگه حق نداری بری تو خونه ی دعوای دیگه بچه هام دیونه شدن از دستش بی دلیل میگه حق نداری بری از یه طرفم خواهرم زنگ میزنه طعنه میزند خوب اومدی کمک بیا برو فلان کار کن امروز نوبت توئه منم روم نمیشه بگم شوهرم که پسر داییمه نمیزاره بیام دیوونه شدم بخدا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
فقط جلو بچه هام جنگ روانی عکس وگرنه دیگه کوتاه نمیام جلوش
بهش بگو من و تو باید الگو باشیم برای بچههامون
خوبه بچههامون ازدواج کنن برن زن و شوهرشون بگن نمیخاد برین به پدر مادرتون سر بزنین؟! بگو تو خودت ناراحت نمیشی عزوس دامادمون نزارن بچههامون بیان خونمون؟